« مراقبه روزانهطنز جبهه »

اولیای خدا

نوشته شده توسطحوزه علمیه باقرالعلوم (ع) 6ام شهریور, 1396

از آنجا که شرح حال اولیاء خدا باعث بیداری از خواب غفلت می شود هر دوشنبه مختصری از زندگینامه یک ولی خدا تقدیم می شود

نامش محمد و شهرتش رازی و میلادش در ماه مبارک رمضان ۱۳۴۰ قمری بود

پدرش مرحوم ملا علی جان کاشانی خادم حرم شریف حضرت عبدالعظیم حسنی علیه السلام و مورد وثوق و اعتماد اهالی شهر ری بود و ارادتی خالص به خاندان عصمت و طهارت علیهم السلام داشت

او خود چنین می گوید

پنج ساله بودم که از بام خانه بخاطر سرگیجه از ارتفاع هفت متری سقوط کردم و صدای مهیبی از افتادن من در خانه طنین انداخت همه سراسیمه بیرون ریختند و به ناگاه با پیکر در هم شکسته و آغشته به خون من روبرو شدند

پیکر بی جان مرا در ملحفه ای قرار داده و آن را به مطب دکتر معروف مسیحی شهر ری می برند ایشان پس از معاینه دقیق اظهار می داردمتاسفانه این کودک مرده است او را ببرید و به خاک بسپارید

بستگان و آشنایان با شیون و گریه بسیار برای مراسم کفن و دفن آماده می شوند اما مرحوم پدرم خطاب به آنها می گوید: در این مورد شتاب نکنید. او را به خانه ببرید تا من به حرم مطهر حضرت عبدالعظیم حسنی شرفیاب شوم شاید بتوانم زندگی مجدد و شفای فرزندم را بگیرم در غیر اینصورت به خانه باز نخواهم گشت

پدرش بعد از فوت پسرش به حرم مشرف میشود و عرض می کند: مولای من تا زندگی و شفای پسرم را برایم از خدا نگیرید من به خانه باز نمی گردم در شب سوم در عالم خواب متوجه می شود که شخصیت گرانقدر و فرزانه ای به او می گوید: بینایی چشم خودت دیگر باز نمی گردد چرا که مقدّرات این است ولی فرزندت را شفا بخشیدیم برخیز و به خانه ات برو و اینچنین بعد از گذشت سه روز به برکت وجود مولایش حضرت عبد العظیم حسنی(ع) ایشان دوباره زنده شد

مرحوم آیت الله رازی بعد از فوت پدرشان مبتلا به نوعی بیماری عفونی شد که بسیار طول کشیده و طبیب خانوادگی از معالجه او ناتوان می گردد. بیماری ریشه دار شده و از عوارض آن تب و غش بوده است لذا اطرافیان از زندگی او ناامید شده و بستر او را رو به قبله قرار می دهند و به انتظار مرگش می نشینند

ایشان می گوید: در آن موقع حالم بشدت وخیم بود ناگاه دیدم گویی روحم را قبض می کنند و مرا به عالم بالا بردند در آنجا شخصیت بزرگی را دیدم که بر روی کرسی خاصی نشسته است و فرشتگان مرگ ارواح را نزد او می برند نوبت به مامور قبض روح من که رسید دیدم همان بزرگوار با دست مبارکش اشاره فرمود که این را بازگردان

آن مامور هم بی درنگ مرا به زمین باز گرداند مامور را سوگند دادم که آن شخصیت بزرگوار که بود؟ در پاسخ گفت: نشناختی او حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام بود. در همان لحظات بود که گفته شد: تو “عتیق الرضا” هستی یعنی تو آزاد شده امام رضا هستی

در اینجا بود که برخاستم و در بستر نشستم و بدینگونه شفا یافتم

ایشان درباره نحوه زندگی و رسیدن روزی در مشهد مقدس می نویسد: در سال ۱۳۶۴ ه.ق بیش از ۸ماه در ظلّ عنایات حضرت رضا علیه السلام در مشهد مقدس بودم هروقت مخارجم تمام یا نزدیک به تمام شدن بود به حرم مطهر مشرف شده و عرض حال می کردم. سپس در عالم خواب می دیدم که در صحن مطهر یا بست بالا مرحوم آیت الله حاج سید هاشم میردامادی به من رسیده و بدون اینکه سخنی بگویم مبلغ یکصد تومان یا بیشتر یا کمتر به من می دهد

بعد از بیدار شدن از خواب در همان روز یا شب در همان جایی که در خواب دیده بودم مرحوم آقای میردامادی به من رسیده و همان مبلغ مذکور که در خواب دیده بودم بدون هیچ مقدمه و سخنی به من داده و می گذشت و این موضوع دهها بار برایم اتفاق افتاد

مرحوم آیت الله رازی توصیه می فرمودند: 

شب و روز ١۴۴٠ دقیقه است  لااقل چهل دقیقه یا بیست دقیقه از این مدت را به مولای خود اختصاص دهید و با توسل و توجه به ساحت مقدسش خود را از قید بندگی شیطان و شهوت و هوا رهانیده و از منجلاب غرور و خودخواهی و خود پرستی و لجنزار گناه و غفلت و حسد به یکدیگر برهانید.

زیاد از مولایمان حضرت صاحب الزمان ارواحنافداه یاد کنید و مردم را متوجه ساحت مقدسش نموده و برای فرج و ظهورش دعا کنید و بسیار بگویید: اللهم کن لولیک الحجة‌بن‌الحسن…

ایشان درباره قضیه شفای پایشان نوشته اند: مدتی بود که به درد پای شدید گرفتار آمده و علاوه بر تحمل درد شدید قسمت پاشنه پایم نیز کوتاه شده و به زمین نمی‌رسیدبه طوری که به زحمت با پنجهٔ پا و به کمک عصا آهسته آهسته قدم برمی‌داشتم گاهی نیز کارم به جایی می‌رسید که خودم را به زمین می‌کشیدم تا اندکی راه بروم

در شهر ری و تهران از هیچگونه معالجه و مداوا زیر نظر پزشکان قدیم و جدید کوتاهی نکردم اما اثری جز تسکین موقت پدیدار نشد و گاه چنان تحت فشار قرار می‌گرفتم که آرزوی مرگ می‌کردم

چندماهی به همین منوال گذشت و با درد و رنج فراوان ساختم تا از راهی که هیچ فکرش را نمی‌کردم خدای تعالی بر من منت نهاد و به سفر حج مشرف شدم پس از انجام اعمال حج به عراق رفتم و در آنجا

عتبات عالیات را زیارت کردم و در همه جا شفای خود را از ائمه علیهم السلام می‌خواستم  تا اینکه سرانجام به بغداد و کاظمین مشرف شدم تا امامان نور در آنجا را نیز زیارت کنم

روزی به کمک عصا با دست گرفتن به دیوار و با سرپنجه پا به سختی به قصد زیارت کاظمین می رفتم که یکی از دوستان روحانی‌ام را دیدم. او از وضع بیماری و درد پایم سوال کرد، گفتم: در ایران کارهای بسیاری برای معالجه آن انجام داده ام ولی فایده نداشته است او گفت: در بغداد یک پزشک‌کلیمی هست نزد او برو

گفتم من برای زیارت قبور شریف نواب خاص امام عصر روحی فداه و مرحوم‌کلینی به بغداد نرفتم  حال نزد پزشک یهودی بروم دوستم گفت: دست از این مقدس بازیها بردار و برای معالجه خویش با این آدرس به همان پزشک‌ مراجعه کن او‌آدرس را به من داد و من آن را در دست گرفتم و با زحمت زیاد به کمک عصا ناله کنان و غرق در عرق بسوی حرم‌مطهر حضرت کاظم علیه السلام به راه افتادم

با هر سختی که بود خودم را به حرم‌ رساندم و پس از عرض سلام با سیلاب اشک و ناله های دردآلود گفتم: سالار من آیا به غیرت شما که بزرگترین غیرتمندان عالم هستید بر نمی‌خورد که من پس از همه اینها نزد پزشک‌یهودی بروم

خدا می داند چه حالی پیدا کرده بودم منقلب شدم ‌و ‌بی اختیار خود را به ضریح چسبانده و از هوش رفتم وقتی که به هوش آمدم دیدم عصایم نیست و پایم که سالها پاشنه اش به زمین نمی رسید و از درد آرام و‌ قرار نداشتم هم آرام شده و هم به زمین می رسد آهسته آهسته از حرم ‌خارج شدم و دیدم که شفا یافته ام

او نزد امام خمینی(ره)، سید شهاب الدین مرعشی نجفی و سید محمد رضا گلپایگانی شاگردی کرد

این عالم وارسته پس از عمری تلاش و‌ مجاهدت در راه امام زمان و ‌یاری دین خدا در شب نهم محرم ۱۴۲۱ به سرای باقی شتافت و به دیدار موالیانش نائل آمد

نثار روح پاکشان #فاتحه_و_صلواتی هدیه بفرمایید


فرم در حال بارگذاری ...