« ​حرف های خودمانیویژگیهای یک نوشته خوب »

از آنجا که شرح حال اولیاء خدا باعث بیداری از خواب غفلت می شود  مختصری از زندگینامه یک ولی خدا تقدیم می شود

نوشته شده توسطحوزه علمیه باقرالعلوم (ع) 15ام شهریور, 1396

هنگامه آوای دلنشین مناجات شعبانیه بر بلندای گلدسته‌های حرم مطهر حضرت رضا علیه‌السّلام ، در یکی از روزهای ماه شعبان (۱۲۹۵هـ. ق.) برابر با مرداد (۱۲۵۷هـ. ش.) در محله سرآب مشهد (واقع در پشت باغ نادری)، در خانواده حاجی ابراهیم یزدی پسری به دنیا آمد که پدر به دلیل عشق و ارادت به آستان مقدس حضرت رضا علیه‌السّلام ، نامش را «غلامرضا» نهاد چرا که سال‌ها به عشق غلامی آن حضرت، به دیار غریب نواز مشهد پا نهاده بود.

غلامرضا» دوران کودکی را به کمک پدر در مزرعه‌ای در اطراف شهر مشهد شتافت و در امر کشاورزی، بسیار خبره گردید. به همین جهت پدر با تحصیل و رفتن او به مکتب خانه مخالفت نمود و او را روانه کار ساخت. او کودکی تیزهوش و علاقه مند به علم بود. نقل شده است که شیخ غلامرضا بعدها در این باره می‌گفت:

«پدرم در مشهد کشاورزی داشت و وضعیتش خوب بود، من هم کشاورزی بلد بودم اما به علم علاقه داشتم. اگر چه پدرم مرا به دنبال کار می‌فرستاد ولی خودم دنبال درس می‌رفتم.

چون غلامرضا در کار رعیتی خیلی زرنگ بود، پدر با تحصیل وی مخالفت می‌نمود تا این که وی در حرم امام رضا علیه‌السّلام بست نشست و از تمامی کارها دست کشید. عمویش نزد پدر وی ضامن شد و چون پدر شوق و علاقه پسر خود را برای تحصیل دید، با تحصیل وی موافقت نمود.

سرانجام پدر با تحصیل غلامرضا موافقت نمود و او با عشقی وافر و همتی والا وارد حوزه علمیه مشهد شد.

شیخ غلامرضا،پس از تحصیل در مشهد به حوزه ی اصفهان میرود و از آنجا راهی نجف میشود ؛اندک زمانی پس از ورود به اصفهان، با عارفی والا و سالکی بلندمرتبه آشنا می‌شود و در درس او شرکت می‌نماید. پس از چند ماه به لطف تاثیر سخنان و مواعظ استاد کامل آخوند کاشی، میل به شب زنده داری و کناره گیری از مردم پیدا می‌کند. 

از دیگر موقعیت‌های خوب زندگی حاج شیخ، در اصفهان را می‌توان همزمانی حضور او، با حاج شیخ حسن علی نخودکی اصفهانی دانست.

شیخ غلامرضا یزدی به اعتراف اهل علم از مجتهدان و بزرگان عصر خود بود.

آیت الله سید جمال گلپایگانی که در آن زمان با شیخ هم دوره بودند و در نجف ساکن بودند، خطاب به یزدیها می گفتند:

خوشا بحالتان، خوشا بحالتان! به ایرانیها بگویید شیخ غلامرضا حجت زمان است، مثل من ۲۰ نفر در نجف هست که بعضی مجتهد یا مرجع تقلید شده اند ولی هیچ یک شیخ غلامرضا نمی شوند

جناب شیخ به نقل از دوستان، علاوه بر ارتباط روحی، توفیق زیارت آقا امام زمان ارواحنا فداه را نیز یافته بود و مورد توجهات خاص آن حضرت بود.

در یکی از سفر هایی که شیخ به شهر مقدس مشهد داشتند، همینکه متوجه شدند که یکی از روستاهای دور افتاده ی مشهد واعظ ندارد، سریعا داوطلب رفتن به آن روستا شدند، و وقتی یکی از علما مشهد به ایشان می گوید آقا شما تازه از راه رسیده اید، بهتر است بروید برای زیارت. شیخ در جواب گفته بود: امام رضا علیه السلام همه جا هست حضرت زائر زیاد دارد ولی نوکر کم دارد، من می روم و نوکری امام رضا علیه السلام را می کنم.

?حاج شیخ علاوه بر این که ساده زیست بود و زندگی شخصی خود را تنها از راه منبر و تبلیغ تامین می‌نمود توجه بسیاری به مستمندان و نیازمندان داشت. نقل شده است که حاج شیخ منزل خود را جهت کمک به مستمندان، بیست و هفت بار فروخت و هر بار که دوستان و نزدیکان از چنین اقدام حاج شیخ باخبر می‌شدند، با تهیه پول، دوباره آن خانه را می‌خریدند و آن را به حاج شیخ بر می‌گرداندند.

قحطی دوران جنگ جهانی دوم، ایران را هم در بر گرفته بود اما با توجه به درایت و تلاش حاج شیخ، تلفات آن در یزد بسیار اندک بود.

شیخ با نور معنویت خود، قلوب یهودی ها و زرتشتیان یزد را نیز مسخر خویش کرده بود، یهودیان یزد الطاف و کرمات بسیاری از شیخ دیده بودند؛ بخصوص در جنگ جهانی دوم، در حالی که فقر شدید و گرسنگی همه را تحت فشار گذاشته بود؛ حاج شیخ کیسه کیسه آرد به خانه مردم شهر می برد، یهودیان را نیز فراموش نمی کرد و برای آنها هم آرد می برد، وقتی اطرافیان شیخ اعتراض می کردند و می گفتند او یهودی است، شیخ می فرمود: مگر یهودی خوراک ندارد!؟ مگر یهودی گرسنگی نمیفهمد؟!

همین کرامات اخلاقی شیخ سبب شده بود تا یهودیان، متعجب از سیره شیخ، دلباخته او شده و احترام فوق العاده برای ایشان قائل باشند، یکی از یهودیان یزد پیرمردی بود که سالیان سال خادم کنیسه قدیمی شهر یزد بود، این مرد علاقه بسیاری به شیخ داشت و احترام خاصی برای ایشان قائل بود و وقتی مسلمین از علت ارادت او می پرسیدند جواب میداد: در زمان قحطی که نان کم بود، نانواها به خاطر یهودی بودن، نان به ما نمیدادند.

وقتی شیخ از این موضوع مطلع شد، باهمکاری فرزندش، نیمه های شب به در خانه ما می آمد و کیسه های آرد را در منزل ما می گذاشت و می رفت؛ لذا برای ما در آن زمان شیخ از موسی هم برای ما بالاتر بود و به همین علت است که ما هرگاه اسم ایشان را می شنویم، برایش طلب آمرزش می کنیم.

?یکی از صفات بارز اولیاء خدا صبر واستقامت آنان در برابر فشار های مختلف زندگی است. یکی از این فشارها، مصیبت مرگ فرزند دلبندی است که در راه خدا و دین او تلاش می کند و مرحوم حاج شیخ پس از سفر خانه خدا به همراه فرزند دلبندش شیخ محمود به قم مشرف شدند و حضرت ایت الله بروجردی به افتخار ایشان مجلس درسی ترتیب دادند

پس از چند روز بیماری سخت فرزند شیخ را راهی بیمارستان کرد و پس از مدت کوتاهی جان به جان آفرین تسلیم کرد و وقتی علمای حوزه به احترام حاج شیخ درس را تعطیل کردند او گفت: ما درس را تعطیل نمی کنیم و پس از درس بر جنازه فرزند عزیزش نماز خواند و وقتی خواستند جنازه را دفن کنند، حاج شیخ محاسن خود را به روی دستش گرفته بود و می گفت: ((بار الها،این امانت را خوب نگهداری کردم،بعد از تشرف به حج و زیارت خانه ات، اینک آن را به تو بر می گردانم.))

?در مدت اقامت شیخ درنجف، یکی از سال ها، بیماری وبا در آن شهر شیوع یافت،بطوری که روزانه ۴۰۰ نفر در شهر نجف در اثر بیماری جان می سپردند. در این میان گروه زیادی از طلاب نیز به این بیماری مبتلا شده بودند که در اثر شدت بیماری حتی قادر نبودند رخت و لباس های خود را بشویند

شیخ غلامرضا به خلقی کریمانه و روحی سر شار از مهربانی و محبت، شب ها تمام لباس های طلاب را در چادری می پیچید و آنها را برای شستن به کنار شط فرات می برد و پس از خشک کردن لباس ها، دوباره آنها را به دوش می گرفت و تا نجف می آورد و نیمه های شب بدون اینکه بفهمند، یک یک لباس ها را جلوی در اتاق طلاب می گذاشت و می رفت

?یکی از مسائلی که مرحوم حاج شیخ به آن اهمیت خاصی می داد، اقامه نماز جماعت بود. ایشان تقریبا همه ایام سال نمازهایشان را به جماعت می خواند.ایشان حتی در حال بیماری و در اواخر عمر با وجود کهولت سن نیز مقید بود نمازش را به جماعت ادا کند.

در یکی از روزها در ایام بیماری و کهولت سن جناب شیخ، مردم مدتی برای آمدن او برای اقامه نماز منتظر شدند و وقتی انتظار طولانی شد، ایستادند تا نماز را فرادا ادا کنند، درست در همین زمان حاج شیخ با حال بیمار و رنجورش وارد مسجد شد و فرمود: هرگاه دیدید شیخ برای نماز به مسجد نیامد، به خانه اش تابوت ببرید.

همچنین آن مرحوم به ادای نماز مستحبی بسیار اهمیت می داد و از هر فرصتی برای نماز خواندن استفاده می کرد و در پاسخ کسانی که سوال می کردند: ما نمی دانیم شما در نماز چه دیده اید که آنقدر نماز می خوانید؟

می فرمود: “اگر شما بدانید از این جا تا چند کیلومتر راه، روی زمین اشرفی ریخته است، اولی را که برداشتید، دومی را هم بر می دارید و تا به آخر همین کار را می کنید، نماز ارزشش خیلی بالاتر از اشرفی است، نماز گنج است، ارتباط بنده با آفریننده است، آن هم ارتباط مستقیم!”

لذا جناب شیخ، گاهی وقتی که قرار بود در جایی منتظر کسی باشد، همان جا به نماز می ایستاد و از وقتش برای نیایش با معبود استفاده می کرد.

در روز رحلت شیخ، عده ای از یزدیها که به کربلا مشرف شده بودند در حرم متوجه می شوند که عده ای از مردم جنازه ای را دور حرم امام حسین علیه السلام طواف می دهند. آنها می پرسند: این جنازه کیست؟ جواب می دهند: جنازه شیخ غلامرضا یزدی است که امروز فوت کرده است و بعد از چند دور طواف جنازه به دور حرم مطهر سیدالشهدا علیه السلام آن را به بیرون حرم می برند

زائرین یزدی به دنبال طواف کنندگان از حرم بیرون می آیند، ولی نه اثری از جنازه می بینند و نه از طواف کنندگان، آنها که غرق در حیرت و تعجب بودند برای اینکه مطمئن شوند تلگرافی به یزد می زنند و از حال شیخ می پرسند که در جواب می شنوند شیخ در همان روز فوت کرده است.

یقینا این ملائکه بودند که پیکرش را به عطر حریم حسینی معطر می نمودند و با تربت کربلا متبرک می کردند.

محبوبیت حاج شیخ در میان عامه مردم مسلمان و غیر مسلمان آن قدر بود که زرتشتیان، از مردم اجازه خواستند تا پیکر حاج شیخ را در قسمتی از راه تشییع کنند

صبح فردا، با اجتماع گسترده مردم، آیة الله صدوقی بر پیکر حاج شیخ نماز اقامه نمود. حضور زرتشتیان و یهودیان در میان جمعیت چشمگیر بود

خیل عزاداران، پس از یک شبانه روز گریه و شیون و پشت سر گذاشتن مسافت شصت کیلومتری ـ از طزرجان تا یزد ـ جنازه را در کنار ضریح امامزاده جعفر که از نوادگان امام صادق علیه‌السّلام است، جای دادند و پس از ساعتی پیکر پاک این عالم بزرگوار را در بقعه جنوبی، که دری به مسجد دارد، دفن نمودند

نثار روح پاکش صلوات


فرم در حال بارگذاری ...